دل شیدا


نادانسته

خواستم بنویسم، فقط همین که هستم، بیدارم، شادم، دوست دارم بروم سفر، اما نمیدانم کجا .... چند وقتی است که یک حس عجیبی اومده که قابل توصیف نیست .. کاش می شد بنویسم ... هر جوری که می خواهم این حس را بنویسم نمیشه .. کاش یک روزی بشه تو اینترنت فکر را هم سه بعدی نوشت!


شیدا

امسال

خوب امسال هم گذشت، خوب گذشت، امشب حرکت می کنم، شب های زیادی را بیدار ماندم، روزهای زیادی را  کار کردم و  الان که پایان سال است و به کارهایی که کردم فکر می کنم، احساس رضایت می کنم، خوشحالم از تمام لحظاتی که داشتم، امیدوارم سال آینده هم همینطور باشد، حتما" هم همینطور است و خواهد بود، هنوز روحی در بدن است، پاید تغییر کرد، باید از نو تلاش کرد، باید همه چیز را متحول کرد و از نو ساخت،‌ سال خوبی است، خدا رو شکر

نوروز مبارک ..


شیدا

می رویم شمال !!

خوب باورش شاید سخت باشه اما می رویم شمال و به طور حتم بیشتر از هم حال میده ! یک روزی که من می خواستم دیگران نمی خواستند، حالا اونها می خواهند من نمی خواهم، روزگار عوض شده، دیدگاه های من نسبت به زندگی عوض شده، اصولا" بر خلاف گذشته همه چیز به بی خیالی است و دنیا رو عشق است، دیگه موقع زندگی است، سی دی های من کجا هستند...


شیدا

... هم

ما توی تمام این سالها خیلی هم داشتیم، هم راه، هم سایه، هم  پیمان، هم وطن، هم زبان، هم شهری و البته خیلی هم های دیگه، اما یک هم نداشتیم و آن یک همی بود خودمانی تر و مهربانتر و مهمتر از همه آن "هم ها" بنام همسر، و امروز خواستگاری است، اگر توافق کردیم تبدیل به یک هم می شویم، اگر هم نشدیم می رویم شمال!! چشمک


شیدا

دیدگاه من

اولین قسمت از پروژه خیلی زودتر از اون چیزی که فکر می کردم عملی شد، یک پژو ٢٠۶ تیپ ۶ اتوماتیک خریدم و دیگه فرقی نداره چراغ سبز باشه یا قرمز، جاده خلوت باشه یا شلوغ، سربالایی باشه یا سرپایینی، چون  اتوماتیک است زحمت کلاچ و تعویض دنده را میکشد و راننده محترم می تواند با خیال راحت از مناظر طبیعی لذت ببرد، آخه حیف نیست آدم موقع رانندگی یک دست و یک پایش همه اش درگیر باشه و بعد از یک روز کاری یا یک روز تفریحی با دست و پای خسته برگرده خونه، خدا رو شکر موتور اش هم از کم مصرف تر، دارای شتاب و قدرت بیشتر از سایر محصولات است، چون حجم ماشین هم کوچک تر از معمول است بسادگی در هر سواخی پارک می شود و نیازی نیست برای پیدا کردن یک جای پارک تمام تهران را بگردم، از آنجاییکه دارای سیستم تهویه اتوماتیک است، پس نیازی نیست که  حین رانندگی همه اش با این کلید هایش ور بروم، علاوه بر ABS ترمزهای عقب اش هم از نوع دیسکی است، با این شرایط در وضعیت خطر خیال آدم راحت تره و و وجود Airbag هم که  به زندگی بعد از تصادف اطمینان می دهد!  شتاب اش زیاد است و گویند در کمتر از چند ثانیه عقربه از هر عددی که خواهی می گذرد ،البته من قصد ندارم چنین موردی رو تجربه کنم، برای من همین که من رو از ترافیک تهران نجات میده کافیه، پانصدهزار تومان بیمه بدنه شد و پانصد هزار تومان دیگر هم وسایل دیگه اش، با اینکه گرانتر از تمام محصولات ایران خودرو شد اما فکر می کنم ارزش اش رو داشت و انتخاب خوبی کردم.


شیدا

داستان ... او

بالاخره داستان اش، همون قصه اش، به پایان رسید، نوشتن او و خواندن ما، این را برای خودم و او یادگاری نوشتم ...

سارا جان سلام،
امیدوارم خوب و خوش و سرحال و سلامت باشی، یک لحظه وقتی اومدم و دیدم که یادداشت های قبلی ات رو پاک کردی ناراحت شدم، اما بعدا" که فکر کردم دیدم کار درستی کردی، از اینکه حرف دلت رو و رازهایت رو برای ما صادقانه نوشتی ازت ممنونم،  اعتراف می کنم که با وجود تجربیات فراوان و خواندن صدها وب لاگ در طول این چند سال هرگز در تمام طول عمرم تجربه خواندن چنین نوشتار زیبا، صادقانه و دوست داشتنی را نداشته ام، از این که تجربه زندگی ات رو با ما در میان گذاشتی و به ما اجازه دادی در موردش اظهار نظر هم کنیم ازت ممنونم، امیدوارم داستان زندگی ات پایان زیبایی داشته باشه،  همیشه نمیشه بر اساس دل عمل کرد و همیشه هم نمیشه بر اساس منطق تصمیم گرفت، اینکه ما چه کار می کنیم یا چه باید بکنیم به فکر ما و به تجربیات ما بستگی داره، بنظر من همه چیز توی این دنیا نسبی است و بد و خوب مطلق اصلا" وجود نداره، هر کسی فقط حق داره در مورد زندگی خودش تصمیم بگیره، بنظر من  صرف تضاد با عرف جامعه نیست  که خوب و بد رو تعریف می که بلکه به حس آدم ها بستگی داره، اگر خودت حس بدی نداری، پس میشه گفت جزیی از زندگی تو بوده یا باید می بوده، قرار نیست همه مثل هم باشند یا همه مثل هم زندگی کنند، ما فقط یکبار زندگی می کنیم و خیلی حیف است که لحظاتی را که می تونه در ما احساس متفاوتی رو بوجود بیاره از بین ببریم،  گرچه شاید گاهی گذشت از عشق بتوانه حس مثبت تری رو در ما به وجود بیاره، بهرحال هرجا که هستی موفق باشی،


شیدا

فروغ فرخزاد

اسم فروغ فرخزاد را سالها شنیده بودم ... اما در حقیقیت او را نمی شناختم ..  علت اش عدم علاقه ام به شعر نو بود، من شعر نو را دوست نداشتم، گاهی فکر می کردم که این نوع شعر حتی توهینی است به لغت "شعر"، خوب این هم طرز تفکری بود یا هست، اما دو روز پیش تلوزیون روشن بود و مثل همیشه بی بی سی، به زبان شیرین فارسی ... برنامه پخش می کرد، به مناسبت سالگرد شروع کرد پخش برنامه ای در خصوص فروغ فرخزاد و من همچنان بی توجه مشغول کارهای خودم بودم .. و فقط به صدایش گوش می کردم، شعری خواند با زبان خودش، به دلم نشست، مادرش را نشان داد، خاطراتی از او گفت و سپس خواهرش را و من حس کردم چقدر احساس اش به من نزدیک است، همچنان که قصه پیش می رفت من هم پیش می رفتم و آنگاه که شعرهایش را نشان می داد محو آنها شده بودم چرا که عجیب آنها را می فهمیدم، اینگونه بود که به فروغ علاقمند شدم، اما ماجرای عجیب تر روز چهارشنبه قبل بود که وقتی پیاده راه می پیمودم آقایی با اتومبیل از من پرسید: ببخشید مقبره فروغ فرخزاد کجاست؟ گفتم صد متر پایین تر، عجیب این ود که خودم تا آن زمان نمیدانستم مقبره اش آنجاست! نه که آنجا را نشناسم، او را نمی شناختم، حداقل هفته گذشته من بیش از چهار یا پنج بار از آنجا رد شده ام و در طول زمان بسیار اما تاکنون نرفته بودم، با خود عهد کردم اول کتاب شعرش را بخوانم و سپس بر سر مزارش بروم ...


شیدا

تمدن ...

یک روزی در گذشته های خیلی دور که حتی اجداد ما هم نبوده اند در ایران روزگار خوشی بوده است، گویند که فرهنگ و تمدن بالایی داشته ایم، البته میزان اش معلوم نیست چون فرهنگ یک کمیت نیست بلکه یک کیفیت است، به هر ترتیب امروز دیگر از آن تمدن و فرهنگ خبری نیست، دیگر نه سلسه هخامنشی وجود دارد و نه کورش و داریوشی، از آن زمان نه سالها، بلکه قرنها گذشته است و ما امروز دچار عقب ماندگی فرهنگی و فقر آن شده ایم، امروز آنقدر کمبود فرهنگ داریم که خارجی ها را مثل بت می پرستیم، آنقدر که فکر می کنیم همه کارهای آنها درست و همه کارهای ما نادرست است، مجذوب نحوه راه رفتن و مد هایشان هستیم و این به امروز هم بر نمی گردد، آنروز که اعراب به ایران حمله کردند اگر مشکل نداشتیم جلوی نفوذ فرهنگ ضعیف و سنتی عرب می ایستادیم و نمی باختیم، اگر آن روزها دارای تمدن قابل قبولی بودیم امروز نام کشورمان فقط ایران بود و دینمان زرتشتی، امروز بجای مطالعه کتابهای عربی، کتابهای فارسی رامی خواندیم، بجای سفر به کشورهای عربی به تاجیکستان و افغانستان سفر می کردیم، به جای ایستادن پشت درب سفارتخانه سایر کشورها، آنها پشت سفارتخانه های ما می ایستادند.   دلم برای داشتن تمدن غنی تنگ است...


شیدا

ه ی ج ا ن

زندگی، زندگی، زندگی .... عجیب، جالب، هیجان انگیز، ....... نمیدونم چی شده که هر دو دقیقه یکبار ایمیل ام رو چک می کنم، اونهم در حالیکه اصلا" قرار نیست از کسی ایمیل بیاید! نمیدونم شاید چون بعید میدونم که ساعت 11 شب کسی به تلفن ام زنگ بزنه یا دربخونه رو بزنه، فکر می کنم شاید یک ایمیل هیجان انگیز قرار است برایم بیاد، حالا اصلا" نمیدونم چرا باید یک چنین ایمیلی برایم یاید. وای خدا جونم، تمام ذهنم پر از ایده است ... این پروژه هم که 24 دارم کار می کنم ولی مگه تموم میشه ... کاش می شد فردا می رفتم کوه ... دلم برا دریا تنگ شده، ..... تور صحرا ..... مسافرت .... وای خدا دلم می خواهد فلسفه بخونم، دوست دارم روانشناسی بلد باشم، دوست دارم سه بار دیگه به دنیا بیام ..


شیدا

شیدا

سالها بود که رمان نخوانده بودم، اما این روزها سخت مشغول خواندن یک داستان هستم، یک داستان واقعی از یک زندگی واقعی، ... در یک وب لاگ ... عجیب ولی دوست داشتنی، بعد از سالهای سال که روی اینترنت می آمدم و به هیچ وب لاگی سر نمی زدم اکنون روزی چند بار می آیم بلکه متنی تازه نوشته باشد، حقیقت اش را دوست دارم، اینکه زیبا می نویسد را دوست دارم، اصلا" به چه کسی مربوط است، همه ماجرایش را دوست دارم، ... اما جدا از اینها ... هرچی آرزوی خوبه مال تو ... هر چی که خاطره داری مال من .... اون روزهای عاشقانه مال تو ... این شب های بی قراری مال من ... منم و حسرت با تو گم شدن ...  تویی و بدون من رها شدن ... آخرغربت دنیا است مگه نه ...اول دو راهی آشنا شدن ... چه آهنگ قشنگیه... چه حس قشنگیه و یک دنیای عجیب ... خیلی عجیب، خیلی خیلی عجیب، آره بی نهایت عجیب ... 


شیدا